SatyrSatire
بنیان‌گذار Ben "Jammin" Franklin  ·  تمام اخباری که جا می‌شود

پدر به آرزوی دیرینه‌ی زندگی‌اش رسید: این‌که کاملاً تنها در گاراژ رهایش کنند

بابای امروزی، در واقع، به هیچ چیزی آن بیرون احتیاج ندارد. او فقط لازم است که آن بیرون باشد.

فضای داخلی گاراژ در نور طلاییِ غروب، میزکاری شلوغ و یک صندلی خالی که رو به هیچ‌جا دارد. زیرنویس: او دارد چیزی را تعمیر نمی‌کند، و هرگز خوشحال‌تر از این نبوده است

گزارشی جامع از سوی مؤسسه‌ی تنهایی خانگی چیزی را تأیید می‌کند که خانواده‌ها مدت‌هاست به آن مشکوک بودند اما هرگز جرأت نکردند مزاحمش شوند: پدرِ امروزی به عمیق‌ترین آرزویش رسیده است، و آن این است که خاموش میان ابزارهایش بایستد و هیچ‌کس حسابش را نگه ندارد.

این گزارش یک پدرِ نمونه را زیر نظر گرفت و ثبت کرد که او روزی چهار بار وارد گاراژ می‌شد و هر بار اعلام می‌کرد که می‌رود «یک چیزی را چک کند». بازرس‌ها نتوانستند تشخیص دهند آن «یک چیز» چه بود، و به این نتیجه رسیدند که خودِ پدر هم نمی‌توانست تشخیصش دهد. فرزندانش گمان می‌کنند دارد چیزی می‌سازد. همسرش گمان می‌کند دارد چیزی را تعمیر می‌کند. پدر، که برای اظهار نظر با او تماس گرفته شد، یک پیچ در دست داشت که از بهار سال قبل نگهش داشته بود، و خودش را «درست وسطِ کار» توصیف کرد.

گاراژ جایی است که او می‌رود تا بیست دقیقه دلش برای همه تنگ شود، تا دلتنگی روی هم تلنبار نشود. مؤسسه‌ی تنهایی خانگی
دستی زبر و آفتاب‌سوخته که یک پیچ را بالای میزکاری شلوغ در نور طلایی نگه داشته است. زیرنویس: هنوز درست وسطِ کار

او از خانواده‌اش پنهان نمی‌شود، تمایزی که خانواده درخواستش نکرده بود و او چهار بار داوطلبانه مطرحش کرد. او آن‌ها را دیوانه‌وار دوست دارد، و دقیقاً به همین دلیل است که گاه‌گاه باید آن‌ها را از سازه‌ای دوست بدارد که به خانه چسبیده اما از نظر فنی داخل خانه نیست.

پژوهشگران با دقت یادآور شدند که لازم نیست گاراژ حاوی پروژه‌ای، خودرویی، یا حتی دلیلی باشد. فقط باید در داشته باشد، و در باید بسته شود. چند نفر از سوژه‌ها، وقتی زیر فشار قرار گرفتند، نتوانستند بگویند داخلش چه بود، فقط این‌که مالِ خودشان بود.

حمایت خوانندگان به Satyr در مونرو انعام بدهید. بی‌سروصدا، از داخل گاراژ، جایی که کسی سؤالی نمی‌پرسد.
بیشتر بدانید

گزارش می‌افزاید که این رفتار ارثی است. هر پدری گاراژ را از پدرِ خودش آموخته بود، مردی که او را به همان شیوه‌ی پیچیده و کم‌فروغی دوست داشت که برای هرکسی محفوظ است که اولین‌بار به تو یاد می‌دهد چطور ناپدید شوی، و بیشترِ روزها تحملش را نداشت. حالا هرکدام دارند آن را به فرزندانی می‌سپارند که روزی در گاراژِ خودشان خواهند ایستاد، پیچی در دست، و بی‌سروصدا قادر نخواهند بود مردی را که راهش را نشانشان داد ببخشند.

مؤسسه با یک توصیه‌ی واحد برای خانواده‌های کشور به کارش پایان داد: بگذاریدش. او برمی‌گردد داخل. او همیشه برمی‌گردد داخل. او فقط دوست دارد بداند که آن در، مالِ اوست.

Satyr Satire برای نوشتن این مطلب به گاراژ رفت و تا لحظه‌ی انتشار، هنوز برنگشته داخل.